تبليغاتX
کژال گمشده است

به خدا خواهم رفت از پیش شما

نمیخواستم حالا حالاها بیام اینجا...

ولی اومدم..

الان خیلی تاریکه همه جا و فقط منم بیدار...

دستمم خواب رفته... :|

به جای خودم که باید خواب باشه!

---------------------------------------

همه چی با چند ماه پیش فرق کرده از اون چیزایی که خیلی میترسیدم دیگه نمیترسم و تازه خیلی هم علاقه ام ازشون! :)

من به روزای خوب آینده فکر میکنم..که داره بارون میاد منم بارونی تنمه...همه چیم خوبه...

--------------------------------------

دیگه هیولایی نیست که من ازش بترسم...اووو به جز یکی..که خیلی دوستم داره ولی من بازم ازش میترسم...خیلی هوامو داره ولی من باز هم...ناسلامتی هیولاستااا...منم کژالم... :)

+اینو گفتم اگه منو یادتون رفته بود...

ولی من شما رو یادم نمیره..

"واسه ی همین پوست موزمو انداختم زیر پاتون تا بخورید زمین"

...حالا منو یادتون میاد...

-------------------------------

کژال آرومه...

لبخند میزنه و میدوه طرف قطار...

باید بره تا کسی پیداش نکرده..یا بهتره بگم نشناختتش!

.

.

.

کژال گمشده/

 +یه حسی رو برای اولین بار تو زندگیم تجربه کردم:

خیلی مضطرب شدم...دستام لرزید..جیغ کشیدم...اشک هم ریختم...

از خوشحالی...

مرسی فرهادی...

مرسی از این جدایی که بر خلاف ماهیتش خیلی ها رو شاد کرد..! :)

+ تاريخ 14 Jan 2012ساعت 4:17 AM نويسنده کژال |

...

نه!

من نمیخوام...همینی که هست!*

-----------

الان که میخواد پاییز بشه دلم میخواد اون صبح های زود که هیچکی تو خیابون نیست بدوم تو خیابون!

-ولی زهی خیال باطل کژال جان!

-----------

و برای یک لحظه فکر کردم...و بعد..

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد!

+از وقتی یادمه سر نوشتن کلمه هایی مثل "نیفتاد" - "مجموعه" - "خانواده" دهنم مسواک میشده!

مخصوصن سر جزوه نوشتن که میرسه... :|

لذت یک ابهام:

چند روز پیش داشتم فکر میکردم که گاهی اوقات ممکن یک سری آدما باشند که همیشه بیان پستاتو بخونن و براشون مهم باشه خیلی چیزا...ولی هیچوقت هیچ رد پایی از خودشون به جا نمیذارن برام.

میخواستم بهشون سلام کنم:

"سلام" :)

یه سری آدمایی که خوشحالت میکنند:

میان و همیشه یه رد پایی به جا میذارن...و تو نمیخوای به روی خودت بیاری که خوشحال شدی ولی واقعن خوشحال شدی... :)

---------------

و چقدر حس خوبیه وقتی فکر یک سری آدم رو راجع به فکرت کشف میکنی...

به خصوص اونایی که خیلی قدیمین! :)

--------------

چقدر لبخند ژکوند (درست نوشتم؟!) زدم این وسطا :|

+دقت کردین من اون بالا تیتر وبلاگ "گم شده" رو "گمشده" نوشتم؟!

اینجوری باحالتره...کژالی تره شاید!

*پاورقی:با خودم عجیب لج کردم و رفتم تو فاز بیخیالی...خیلی بده..

"من یک سری وظایف دارم" که هرچی باشه باید به خاطرشون برگردم!

.

.

.

کژال با حس قدردانی...و اندکی بیخیالی گم میشود!

+اوه یه چیزی یادم رفت..این خیلی برام مهم بود که بهتون بگم:

"دنیا نداره ارزششو   که جدی بگیریم هر تزشو"

این رو شدیدن در جریان باشین که بنده های خدا راست گفتن! :|

+بازم تصویر وبلاگو عوض کردم :دی

++من تا مدتی سایه وارم...گمشده ی سایه وار :)

+ تاريخ 18 Sep 2011ساعت 4:38 PM نويسنده کژال |

الان که میخوام بنویسم حسابی وجدان درد گرفتم...و اگرم نمی نوشتم بلکه از درد می مردم...

پس بین بد و بدتر مثل همیشه بد رو انتخاب میکنم...

ولی چرا هیچوقت بدترین رو انتخاب نمیکنیم..؟ فکر کنم همه ی انقلاب های واقعی بعد از یه بدترین به وجود میان..پس نتیجه میگیریم که هیچوقت یعنی حالا حالاها هیچوقت آزاد نمی شیم...چه سبز باشه چه آبی سفید سرخ یا هرچی....ولی ما به احترام اونایی که قرمز کردن صفحه رو و الان جاشون خالیه میگیم سبز...وگرنه آزادی که رنگ نداره...!

--------------------------

این روزا رو که تا یک سال دیگه باید تحمل کنم رو دوست ندارم....خسته کننده و زیادی جدیه..به حدی که عواقب شوخی کردن رو حسابی چشیدم...و شاید تا سی سالگی..شایدم چهل سالگی شوخی کردن رو یادم بره....

-------------------------

اینجا رو یعنی این فضا رو من ساختم..و از اونجایی که همه چی از من سرچشمه گرفته و من سر چشمه ی بی ارادگی هستم رسمن (از این به بعد دیگه حال نمیکنم تنوین بذارم!) نمیدونم اراده رو باید از کی اینجا یاد گرفت...همین الان که اینجا دارم اینا رو مینویسم خودش گواه یست بر این مطلب....

------------------------

راستی دیگه نمیترسم از سه تا کله ای که پشت پرده ی حمام هستند یا هیولایی که از زیر ظرف شویی میاد بیرون...طوریکه عادتم شد هفته ای سه روز 3 ساعت بخوابم و ساعت 3 صبح نه 3 شب بیدار شم...بلکه اون هیولا های تو ساختمون صورتی که عین خونه ی اون جادوگره تو هانسل و گرتل بود نبلعنم!

+اساسن جمله ی آخر یه ویرایش اساسی میخواد! از نظر نگارشی..

----------------------

++دیگه چیزی برای گفتن ندارم فعلا ... مغزم رو اینجا میذارم جا که بهانه ای برای برگشت بمونه...

وگرنه که من خودم میدونم: "خانه ی دوست کجاست؟"

+++دلم بهرام بیضایی و اصغر فرهادی و عباس کیارستمی رو میخواد به شدت!

.

.

.

کژال با زانو به سوی تست و جزوه...گم می شود! :l

+من نمیتونم روی وبلاگاتون نظر بذارم کد نهایی نمیادش....چه کنیم؟!

خجل شدم!...و غمین. :(

+ تاريخ 4 Aug 2011ساعت 7:36 PM نويسنده کژال |

یه موقع هایی تو زندگی هست که دلم میخواد برم جلو آینه به این یارو که توشه بگم: "خب بسه دیگه خیلی خندیدیم"

...چند وقته با آینه ها نمیسازم نمیدونم چه شده که آبمون تو یه جوی نمیره..

الانم اعصابم خورده..ای کاش دلقک رو فراری نمیدادم..شانه ی خوبی برای نیاز بود.

لعنت به این عادت که اعصاب نذاشته واسه ما.

راستی فکر نمیکردم یه روزی "تجاوز" چیز عادی بشه..که حتی باهاش جوک بسازن یا به راحتی تو مکالمه جا بدنش...

چند وقت باید مه آلود شیم که اندکی یه چیزی به اسم درس رو بخونیم...در جریانش نیستم هر چند.

----------------

ای کاش دلقک برمیگشت.

الان کجاست.

رفته.

و من...من که هیچ.

من را بیخیال.

---------------

ای کاش اتفاقای خوبی بیوفته....خیلی خوشحال میشم اونوقت.

این مردم هم اعصاب برام نمیذارن..میرم به خلوتم و قهر میکنم...آخرش خودشون باید بیان دنبالم..که عمراً!

یادمه بچه که بودم وقتی قهر میکردم..فقط بابام میومد منت کشی.

باز خوبه همین یه نفر میومد.

آخرش ضایع میشم خودم باید بیام بیرون.

"خلایق هر چه لایق"

این رو امروز در جریانش قرار گرفتم...

---------------------

کژال/

+یه موقع هایی یه آدمایی که تو زندگیت تاثیر دارند با یه سو تفاهم از روی کم شعوری و نفهمی و گاهی اوقات قضاوتشون 7سال از زندگیتو میریزن تو سطل آشغال! :l 

+ تاريخ 8 Jul 2011ساعت 5:46 PM نويسنده کژال |

پست فوری:

و می شنوی: خدا رحمتش کند...

و نمیدانی که یعنی چه؟؟

چطور جرءت میکنند اینجوری حرف بزنند...

و اون دوست داشتنیه که به من کلی ورق بازی یاد داد...و چه نازنین انسانی بود این برادر...

به یاد تمام خاطراتت دوستت خواهیم داشت..چه باشی چه...باشی بازهم.

به یاد شبی که من میرفتم و دستم را گرفتی: نرو کژال بمان.من و تو کلی با هم می بریم..

و من دستم را کشیدم...: نه! میخوام برم...

دوست داشتنی! دلم را تنگ کردی...برادر.

-------------------

دلقک شنیدی؟!..حالا برو.میخوام تنها باشم..اگرم تا حالا موندی به خاطر این بود که به یک شانه برای گریستن نیازم بود.

و سکوت می کند دلقک..آرام آرام دور می شود...

و چقدر مرا به یاد همان شب می اندازی با اینگونه رفتنت...دلقکم برو..

برو اینجا بمانی تلخک می شوی..برو نازنین دلقک برو.

-----------------

+همیشه دوستت خواهیم داشت نازنین انسان..نه نازنین فرشته!

.

.

.

کژال..گریان گم میشود...!

+ تاريخ 30 Jun 2011ساعت 3:24 PM نويسنده کژال |

الانم دارم تند تند هی خم و راست میشم..گره ی روسریمو سفت میکنم...دستمال رو برمیدارم و آینه رو پاک میکنم...یه نفر اون تو..چقدر عوض شدی...؟!

و بعد چیزایی که بالا چشمام نقش بستن خیره میشم...:

"من نمیدونم که دقیقا دلم چی میخواست...ولی این دقیقا همون چیزی بود که دلم نمیخواست!"

آینه رو میخوابونم که فعلا خودمو نبینم...

صدای یه چیزی می آد...قدمای دود شمع...جیر جیر شاپرکا...نفسای باتلاق کوچیکم...

روسریمو برمیدارم...چون دیگه اومدم جایی که ماله منه...

فکر کنم باز حواس پرتی کردم و درو باز گذاشتم چون یکی داره میاد تو...

-تو کی هستی؟!

و من بیشتر میترسم...چون اون سکوت کرده...هممون ساکتیم و منتظر جواب اون فرد بیگانه...

-من دلقک هستم!

-چجوری اومدی اینجا؟..اینجا ورود ممنوع!

من واقعا عصبانیم...من باز حواس پرتی کردم..لعنتی!

نباید بهش عادت کنم..وگرنه همیشه اینجا میمونه...

نباید دل بسوزنم برای تنهاییش..نباید....

نباید

نباید

نباید

.

.

.

اه...نمیخوام!

کژال گم شده است!

------------------------------------------------------

+چرا بعضیا انقدر دوست دارن خودشونو فاسد جلوه بدن؟!

++نمی تونم یه قالب مناسب که با اینجا جور باشه پیدا کنم....لعنتی لعنتی!

+++پیداش کردم... :)

+ تاريخ 16 Jun 2011ساعت 9:14 AM نويسنده کژال |

ای بابا...داره دوباره جمعه میشه...با اون غرویای دلگیر...که فکر میکنی خدایا باز باید یه هفته با بعضی از آدمای احمق سرو کله بزنم....

میخوام پاهای گلیمو بکوبم زمین تا همه ی این شاپرکای لجوجی که تنبلی میکنن و وطیفه اشون فراموش کردن درس عبرتی برای بنده ی گمشده باشند....

لعنتی لعنتی...انقدر بی ادب نباش...!!!

------------------

خودت میدونی که زیاد خوشم نمیاد اینجا راجع به خاطراتم وراجی کنم....ولی دیروز یه انسان منو زد تو خیابون...!!!

یعنی هلم داد با یه صدای احمقانه....اه....میخواستم براش زیر پایی بگیرم...و بازم دیدمش...

و تلافی خواهم کرد....!!!

از قدیم گفتن لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست....که زر مفت زدن!

+گاهی تلافی باید کرد...

------------------

هی آنا!

+مخاطب بی نشان که هیچوقت نمیاد!!!

-------------------------

واژه های این پست:

عسل حجت..احمد..ماشاالله..احمد..ناصر...

+بیخیال اینا فقط علامت گذاشتم یادم نره...مثل رامبد و مهراد...سیاوش..شروین...خشایار..کیو..سام..خسرو..

+ازت بیزارم انسان منحرف...که داری به یه چی احمقانه فکر میکنی...

-------------------------------

.

.

.

کژال منتطر انتقام!!!

+ تاريخ 28 Apr 2011ساعت 4:56 PM نويسنده کژال |

با دستام تار عنکبوت های خلوتگاهم رو کنار میزنم...چقدر دلم تنگ شده بود...

انقدر حرف و اتفاق برای گفتن دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم....

راستش اومدم یه سری به اینجا بزنم قبل از اینکه این سال عجیب ۸۹ تموم شه...وقتی بهش فکر میکنم تمام بدنم میلرزه از اینکه یک دهه از زندگی زو پشت سر گذاشتم...

...

به قول دوستی که روی دیوار خونش نوشته بود: عزراییل کانالو عوض کن...

یکمی برام عجیب شده بود که هر شب و هر روز بابای یکی خواهر یکی عمو و پسر دایی ....همینطوری میرفتن...دیگه خیلی عجیب یه فاصله ی ۱ روز...

انقدر که وقتی میخواستم بدوم به خلوتم ترسیدم...گفتم نکنه وقتی میام اینجا یکی بره و من دیگه نبینمش...واسه همین دویدم تو بغل پدرم وحواسم نبود و اشتباهی اون کارایی رو کردم که اینجا میکردم....چون دلم نمیخواست مثه بقیه ی دوستام که دیگه بابا ندارن این جمله رو بگم:

ما خیلی خوشبخت بودیم...ولی حالا چی؟ بدون اون چی؟

-------

دیشب موقعه ی خواب یادم افتاد که باید چکشم رو زیر میز بذارم تا قبل از اینکه کسی خواست دهنمو پر خون کنه خودم اینکارو کنم..

تمام لشکرمو حاضر کردم...تمام شاپرکای خاکستری..وزغای قهوه ای ..کتیبه هامم تو دستمه....

و دارم داستان کژال و گیو و آذرین رو مینویسم....وشاید یه روزی چاپش کردم...و شاید اون موقع بتونم بگم دیگه خودم برای خودم تصمیم میگیرم...

-----------------------

چقدر این پست دور بود ازکژال گمشده...خیلی گم و گور شدم...شاید تو عید یکم سر خلوت(عقل) بیام...

----------

+دارم فرار میکنم از دست این معشوق ی ۳۸ ساله...!

 

+ تاريخ 4 Mar 2011ساعت 11:34 AM نويسنده کژال |

کیفم خیلی سنگین بود....کمرم داشت میشکست...

-شبیه بابانؤل شدی...

:)

و بعد محترمانه از مدرسه میندازنت بیرون... :)

ما میخواستیم دو نفری درس بخونیم ولی اونا نذاشتن..

و یک خلوت ساختیم...

----------------------

میچسبم به دیوار بعد فکر میکنم که چی باید بنویسم قبل از گم شدنم:) که پیش دانشگاهی راهم بدن...هوا سرده!

وقتی میام خونه هیچکس نیست...منم و تنهایی با کارگر توی راهروها..و من میترسم...

میترسم از اینکه اون موجود وحشتناک از زیر ظرفشویی بیاد بیرون...بعدش احساس میکنم که دارم چرتو پرت میگم.... :)

-----------------------

صبح بیدار شدم البته نمیشه گفت صبح چون از نظر من تو این هوا ساعت ۴ یعنی اوج شب...

وقتی سرمو آوردم بالا فکر کردم شاید یکی یا شاید سه نفر پشت پرده ی توی حمام باشند...ومن میترسم...که اونا بیان بیرون...چون همه خوابن!

توی آشپزخونه که سرمو از پشت صندلی آویزوون کردم فکر کردم شاید از زیر ظرف شویی بیرون اومده و الان موهامو میکشه...

.

.

.

باید شیمی بخونم! :)

---------------------------

دوست دارم بیامو بخونم و هی نظر بدم...ولی نمیشه!

چراااااااااااااااااا توضیح میدم؟!

-چون داری وابسته میشی کژال!

اووووووووووو!!!

----------------------------

نکات کلیدی این متن: ":)"  "اون از زیر ظرف شویی میاد"  "پرده ی حمام" " من میترسم!"

+قسمت اول توصیف نیم ساعت پیشم بود!

++بابانؤل=کاپشنم!

من میرم گم شم (دست در هوا!)

.

.

.

کژال.

 -----------------------

پ.ن:

برف می بارد

برف می بارد

بر روی خار خارسنگ

کوه ها خاموش...دره ها دل تنگ....

+ تاريخ 6 Jan 2011ساعت 12:11 PM نويسنده کژال |

معذرت...معذرت..معذرت..

آقای مجری آخر فیلم رو نیمکت نشسته بود ومیگفت...

الانم من میگم...البته من هیچوقت عذرخواهی نمیکنم...ولی خب..احساس کردم تعهداتی پیدا کردم من گمشده!!!

احساس میکنم همه دنباله ام همه دارن از همه طرف میکشنم...زیادی پیدا شدم..دیگه دارم کش میام!

باید ببرم گم و گور شم...!!!

خیلی دلم میخواد بیام ولی نمیشه...

خیلی کدر همه جا..حتی دنیای من دیگه چه برسه به شما...من باید فرار کنم...اینجا از همیشه سنگین تره..دارم له میشم بابایی..پس باید فعلا در برم(مخاطب داشت)

کلاغه سیاه...مغز لای در مونده...فرار بی مغزها...پاهای دونده....امونمو بریدن...

-------------------

+لطفا انقدر هوا رو آلوده نکنید....مملکتو ریختین بهم...

+این تعطیلات مبهم دلمو میزنه....

+بازم میام....دیر شاید به دیر...

.

.

.

+کژال در حال گم شدن!!!

+ تاريخ 2 Dec 2010ساعت 10:37 AM نويسنده کژال |